صبحانه برای دو نفر…

ژوئیه 11, 2009 - یک پاسخ

اگر از گل بنفشه به بام، سقوط کنم…تو گوش کن که چگونه از دل ها پرده بر می دارم…

بگو بنفشه… بگو بردار … بگو دل…

اما من در کنار در، در انتظار تو در حوض، ایستاده ام…

عجب نیست مخمورم … سلامم را بر زبان دارم، عابران خبر از مرگ من دارند…

جامه های عابران را برای زمستان افروختم … صورتشان را با طلیعه های بهاری پوشاندم…

در خانه ها، ستم بود… من خبر داشتم … همیشه از آن غمناک بودم که در جاده ای مرطوب، گم شوم…

در خانه ها، ستم می شد… من خبر داشتم…

من خبر داشتم…

من خبر داشتم…

همیشه از آن غمناک بودم که در جاده ای مرطوب، گم شوم…

همیشه از آن غمناک بودم که در جاده ای مرطوب، گم شوم…

همیشه از آن غمناک بودم که در جاده ای مرطوب، گم شوم…

——————–

استاد احمدرضا احمدی

مرغ دریا

فوریه 5, 2009 - پاسخی بگذارید

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

هم نوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

——————

ه.آ.سایه

خون بها

فوریه 5, 2009 - پاسخی بگذارید

ای دوست شادباش که شادی سزای توست

این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست

صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر

ای دل بیا که این همه اجر وفای توست

این بادخوش نفس به مراد تو می وزد

رقص درخت و عشوه ی گل در هوای توست

شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد؟

کان آفتاب سایه شکن درسرای توست

خوش میبرد تو را به سرچشمه ی مراد

این جست و جو که در قدم رهگشای توست

ای بلبل هزین که تپیدی به خون خویش

یاد تو خوش که خنده‌ی گل خون بهای توست

دیدی دلا که خون نو آخر هدر نشد

کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست

پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز

هر سو گذار قافله های صدای توست

از آفتاب گرمی دست تو می چشم

بر خیز کاین بهار گل افشان برای توست

با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم

ای دوست شادباش که شادی سزای توست

——————-

ه.آ.سایه

رفتن، رسیدن است

ژانویه 13, 2009 - پاسخی بگذارید

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم

پرواز بال ما ، در خون تپیدن است

پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال

اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش

آیین آینه ، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما ، از کال چیدن است

———————

مرحوم قیصر امین پور

کتیبه

ژانویه 11, 2009 - پاسخی بگذارید

فتاده تخته سنگ آن سوي تر، انگار کوهي بود.

و ما اين سو نشسته، خسته انبوهي.

زن و مرد و جوان و پير،

همه با يکديگر پيوسته، ليک از پاي،

و با زنجير.

اگر دل مي کشيدت سوي دلخواهي

به سويش مي توانستي خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود.

تا زنجير.ندانستيم

ندايي بود در روياي خوف و خستگي هامان،

و يا آوايي از جايي، کجا؟ هرگز نپرسيدم.

چنين مي گفت:

- « فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت…»

چنين مي گفت چندين بار

صدا، وآنگاه چون موجي که بگريزد زخود در خامشي

مي خفت.و ما چيزي نمي گفتيم.

و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.

پس از آن نيز تنها در نگهمان بود اگر گاهي

گروهي شک و پرسش ايستاده بود.

شبي که لعنت از مهتاب مي باريد،

و پاهامان ورم مي کرد و مي خاريد،

يکي از ما که زنجيرش کمي سنگين تر از ما بود،

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»

و ما با خستگي گفتيم: «لعنت بيش بادا

گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت»
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي که تخته سنگ آنجا بود.
يکي از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند

- «کسي راز مرا داند

که از اين رو به آن رويم بگرداند.»

و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را

مثل دعايي زير لب تکرار مي کرديم.

و شب شط جليلي بود پرمهتاب.

هلا، يک…دو…سه…ديگر بار

هلا، يک، دو، سه، ديگر بار.

عرقريزان، عزا، دشنام – گاهي گريه هم کرديم.

هلا، يک، دو، سه، زينسان بارها بسيار.
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال،

ز شوق و شور مالامال

يکي از ما که زنجيرش سبک تر بود،

به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.
خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

(و ما بيتاب)

لبش را با زبان تر کرد (ما نيز آنچنان کرديم)

و ساکت ماند.

نگاهي کرد سوي ما و ساکن ماند.

دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بودناپيداي دوري، ما خروشيديم:

- «بخوان!» او همچنان خاموش.

- «براي ما بخوان!» خيره به ما ساکت نگا ميکرد،

پس از لختي

در اثنايي که زنجيرش صدا ميکرد،

فرود آمد. گرفتيمش که پنداري که مي افتاد.

نشانديمش.

به دست ما و دست خويش لعنت کرد.
- «چه خواندي، هان؟»

مکيد آب دهانش را و گفت آرام:

- « نوشته بود

همان،

کسي راز مرا داند،

که از اين رو به آن رويم بگرداند.»

نشستيم

و

به مهتاب و شب روشن نگه کرديم.

و شب شط عليلي بود.

—————-

مهدی اخوان ثالث

دل نیست کبوتر …

ژانویه 11, 2009 - پاسخی بگذارید

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشۀ بامی که پریدیم ،پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ،رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضۀ خلد است

انگار که دیدیم ندیدم ،ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوۀ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سر تا به قدم تیر دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخن ها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدی

————-

وحشی بافقی

با بیهودگی در آیینه

ژانویه 8, 2009 - پاسخی بگذارید

یک بار دگر عبث درآیینه

غمگین و خموش، خنده بر من کرد

یک بار دگر ز خوشه ی سیگار

در آینه دود و آه خرمن کرد

مشرق چپق طلایی خود را

برداشت، به لب گذاشت، روشن کرد

زرین دودی گرفت عالم را

آفاق ردای روز برتن کرد

و آن زلف گلابتون آبی پوش

باغی گل آتشی به دامن کرد

پرید از آشیان پرستو جلد

کی سنگ پرنده در فلاخن کرد

طاووس گشود چتر بوقلمون

خفاش به کنج غار مسکن کرد

البرز کلاه سرخ بر سر داشت

برداشت، قبای نور بر تن کرد

هرچند که تازه می کنی دردم

ای صبح، سلام بر تو، خوش بردم!

——————

مهدی اخوان ثالث

ستاره شب

ژانویه 7, 2009 - یک پاسخ

با دست های کوچک خود راه گریه بست

تا اینکه اشک آمد و بر گونه اش نشست

آنقدر گریه کرد که افتاد روی میز

مانند یک پرنده ی کوچک دلش شکست

- این بار با ستاره و شب جمله ای بساز!

سارا اشاره کرد به آن راه دور دست

- ده سال می شود پدرم رفته آسمان

خانوم اجازه! رفته ولی برنگشته است!

خانوم خنده ای زد و پرسید دخترم!

در جمله های ناقصت اصلا ستاره هست؟

ترسیده بود نمره اش این بار کم شود

- خانوم …شب…دومرتبه بالا گرفت دست

- خانوم اجازه؟! صبح و شب ما یکی شده

خانوم اجازه؟! خانه ی ما بی ستاره است.

..

ژانویه 6, 2009 - پاسخی بگذارید

ما مرغ سحر خوان  شگفت آواییم

خونین پر و بال و شفق سیماییم

در معبر تاریخ چو کوهی به شکوه

صد بار شکسته ایم و پا برجاییم

..

ژانویه 6, 2009 - پاسخی بگذارید

در جاری رود عشق تطهیر شدند

چون چشمه، رها ز خاک دلگیر شدند

شفاف به شکل آبشاری ز شکوه

از خویش گذشتند و سرازیر شدند

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.