ستاره شب

با دست های کوچک خود راه گریه بست

تا اینکه اشک آمد و بر گونه اش نشست

آنقدر گریه کرد که افتاد روی میز

مانند یک پرنده ی کوچک دلش شکست

- این بار با ستاره و شب جمله ای بساز!

سارا اشاره کرد به آن راه دور دست

- ده سال می شود پدرم رفته آسمان

خانوم اجازه! رفته ولی برنگشته است!

خانوم خنده ای زد و پرسید دخترم!

در جمله های ناقصت اصلا ستاره هست؟

ترسیده بود نمره اش این بار کم شود

- خانوم …شب…دومرتبه بالا گرفت دست

- خانوم اجازه؟! صبح و شب ما یکی شده

خانوم اجازه؟! خانه ی ما بی ستاره است.

یک پاسخ

  1. خانوم اجازه؟! خانه ی ما بی ستاره است.

    خیلی زیبا و پر معنا بود…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.