با بیهودگی در آیینه

یک بار دگر عبث درآیینه

غمگین و خموش، خنده بر من کرد

یک بار دگر ز خوشه ی سیگار

در آینه دود و آه خرمن کرد

مشرق چپق طلایی خود را

برداشت، به لب گذاشت، روشن کرد

زرین دودی گرفت عالم را

آفاق ردای روز برتن کرد

و آن زلف گلابتون آبی پوش

باغی گل آتشی به دامن کرد

پرید از آشیان پرستو جلد

کی سنگ پرنده در فلاخن کرد

طاووس گشود چتر بوقلمون

خفاش به کنج غار مسکن کرد

البرز کلاه سرخ بر سر داشت

برداشت، قبای نور بر تن کرد

هرچند که تازه می کنی دردم

ای صبح، سلام بر تو، خوش بردم!

——————

مهدی اخوان ثالث

دیدگاهی برای این نوشته نیست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.