ای دوست شادباش که شادی سزای توست
این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست
صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
ای دل بیا که این همه اجر وفای توست
این بادخوش نفس به مراد تو می وزد
رقص درخت و عشوه ی گل در هوای توست
شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد؟
کان آفتاب سایه شکن درسرای توست
خوش میبرد تو را به سرچشمه ی مراد
این جست و جو که در قدم رهگشای توست
ای بلبل هزین که تپیدی به خون خویش
یاد تو خوش که خندهی گل خون بهای توست
دیدی دلا که خون نو آخر هدر نشد
کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست
پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز
هر سو گذار قافله های صدای توست
از آفتاب گرمی دست تو می چشم
بر خیز کاین بهار گل افشان برای توست
با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم
ای دوست شادباش که شادی سزای توست
——————-
ه.آ.سایه