اگر از گل بنفشه به بام، سقوط کنم…تو گوش کن که چگونه از دل ها پرده بر می دارم…
بگو بنفشه… بگو بردار … بگو دل…
اما من در کنار در، در انتظار تو در حوض، ایستاده ام…
عجب نیست مخمورم … سلامم را بر زبان دارم، عابران خبر از مرگ من دارند…
جامه های عابران را برای زمستان افروختم … صورتشان را با طلیعه های بهاری پوشاندم…
در خانه ها، ستم بود… من خبر داشتم … همیشه از آن غمناک بودم که در جاده ای مرطوب، گم شوم…
در خانه ها، ستم می شد… من خبر داشتم…
من خبر داشتم…
من خبر داشتم…
همیشه از آن غمناک بودم که در جاده ای مرطوب، گم شوم…
همیشه از آن غمناک بودم که در جاده ای مرطوب، گم شوم…
همیشه از آن غمناک بودم که در جاده ای مرطوب، گم شوم…
——————–
استاد احمدرضا احمدی
خیلی نوستالژیک بود برام…ممنون…